خرید بک لینک
یه نوافن چهارصد خوردم، یه زاناکس، یه لیوان شیر و چند قاشق مربای توتفرنگی، پس خیلی فرصت فکر کردن و نوشتن ندارم. کاش همه آدما مثل تبلیغات تلویزیونی عاشق همدیگه بودن و همیشه در حال بگوبخند و خوشگذرونی

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: سه شنبه 20 خرداد 1399 ساعت: 5:25

بعد اومدم یه طور دیگه به ماجرا نگا کردم: من که شبا نمیخوابم و دیگه کنار اومدم با این وضعیت، باید یه کارایی بکنم که فقط اونایی که شبا بیدارن میتونن انجام بدن. یکی از ایدههام این بود که راه بیفتم توی

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: سه شنبه 20 خرداد 1399 ساعت: 5:25

از آدمایی که واسه ارتش و سپاه کار میکنن خوشم نمیاد. بابای خدابیامرز اصغر مثل خودش همیشه شوخیای بیمزه میکرد... آخرم نفهمیدیم چیکاره بود، فقط میدونستیم واسه سپاه کار میکنه؛ داشت با اصغر و دو تا دخ

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: سه شنبه 20 خرداد 1399 ساعت: 5:25

صفحه بندی